سرانجام تلخ یک جوان که "عشق لاتی" داشت
فکر می‌کردم آدم کشتن فقط برای فیلم‌هاست

جز فرار راهی به ذهنم نمی‌رسید، با اینکه عذاب وجدان گلویم را بهم می‌فشرد ولی هر طور بود خودم را به دامداری رساندم،‌ در گوشه‌ای نشستم و به فکر فرو رفتم که ای کاش به چند روز پیش بر می‌گشتم و یا پاهایم می‌شکست و به آنجا نمی‌رفتم.
این ماجرای غم انگیز و قابل تأمل، گفته‌های پسر جوانی است که چند شب پیش در جریان یک درگیری با شمشیر یک نفر را کشته است.  "شهرام" مراحل مختلف زندگیش را از کودکی تا الان که روی صندلی بازجویی پلیس آگاهی نشسته است، با زبانی ساده و روان این گونه بیان می‌کند: 23 سال دارم و فرزند کوچک یک خانواده 5 نفره‌ هستم. مادرم خانه‌دار و پدرم کارمند بود که چند سال قبل فوت کرد. در خانواده‌ای ساده و در فضایی آرام زندگی می‌کردیم و مشکل خاصی نداشتیم. تا دوره متوسطه ادامه تحصیل دادم اما چون علاقه زیادی به کار فنی داشتم، ترک تحصیل کردم و به شاگردی مشغول شدم. پس از یکسال که به قول معروف اوستا کار شده بودم، با یکی از دوستام به طور شراکتی مغازه‌ای دست و پا کردیم، خلاصه کمک خرج خانواده و مادرم مریضم بودم.
با کسی کاری نداشتم، مسیرم تنها از خانه تا مغازه بود و دوباره همان راه را بازمی‌گشتم، بعضی روزها هم پس از تعطیلی مغازه با یکی دو تا از دوستانم می‌نشستیم و قلیان می‌کشیدیم. این روند دوست داشتنی، ادامه داشت و من هم از همه چیز راضی بودم تا اینکه...
تا اینکه یک روز دوستم، پیش من آمد و گفت: یک نفر هست که بهم نامردی کرده و با رفیق‌هایش من را تهدید می‌کنند... با این عنوان که می‌خوام یک درس عبرت بهش بدم، ازم کمک خواست!!!
از آنجایی که عشق لاتی داشتم و نمی‌خواستم جلوی دوستم کم بیاورم، موافقت کردم و رفتیم و تهدیدش کردیم تا حساب کار دستش بیاد...
این ماجرا گذشت... روزی فردی با گوشیم تماس گرفت و شروع  کرد به فحش و ناسزا گفتن، من که گیج شده بودم و نمی‌دانستم پشت خط چه کسی است،‌ گوشی را قطع کردم. این زنگ‌ها و فحش‌ها شاید بیش از 20 بار تکرار شد که سرانجام موضوع را با دوستم مطرح کردم و متوجه شدیم که شخص پشت تلفن از طرف کسی است که او را تهدید کردیم.


چند روز گذشت و این قضیه ادامه داشت و باز هم همان شخص به من زنگ می‌زد و تهدید می‌کرد، می‌گفت که باید بروم سر قرار تا با هم رو در رو صحبت کنیم، راستش من هم زیاد توجه نمی‌کردم... اما یه روز بهم گفت: اگه نیای سر قرار، می‌آید جلو مغازه‌ام و زندگی‌ام را به آتش می‌کشد.
 سناریوی قتل از اینجا نوشته شد؟
صحبت‌های این مرد پشت تلفن بسیار مرا عصبانی کرد و از طرفی اگر برادر بزرگترم از ماجرا مطلع می‌شد،‌ زندگی‌ام را خراب می‌کرد و نمی‌گذاشت دیگر آب خوش از گلویم پایین برود و من هم مجبور شدم با مرد پشت تلفن قرار بگذارم.
ساعات پایانی شب پنج‌شنبه درست 5 روز بعد و جایی خارج از شهر ‌ مکانی که بسیار کم‌تردد بود و هر اتفاقی می‌افتاد کسی تا ساعت‌ها مطلع نمی‌شد.
البته آن شب را فراموش کرده بودم،‌ ولی درست زمانی که بعد از تعطیل کردن مغازه با دوستانم در مکانی مشروبات الکلی می‌خوردیم،‌ بازهم آن مرد تماس گرفت و با فحاشی گفت که چرا سر قرار حاضر نشده‌ام،‌ من هم که حالم دست خودم نبود، راه افتادم. اولش رفتم مغازه،‌ شمشیری بلندی را که آنجا داشتم برداشتم و با دو تن دیگر از دوستانم رفتیم تا به سر قرار برسیم.
به سرار قرار که نزدیکتر شدیم از دور چند تا موتورسیکلت که چراغشان روشن بود را دیدیم، راستش ترس تمام وجودم را برداشته بود! اما به روی خودم نیاوردم تا نکند بعداً بازیچه مسخره کردن دوستانم شوم.
وقتی به آنجا رسیدیم، پسری درشت اندام با چهره‌ای وحشتاک جلو آمد و گفت که من همان کسی هستم که زنگ می‌زنم،‌ با اینکه مست بودیم ترسیده بودیم، همان که خواستیم با موتوری که آمده بودیم فرار کنیم به سمت ما حمله‌ور شد و من را به زمین انداخت. از روی زمین بلند که شدم دیدم دو تا از دوستانم با موتورسیکلت فرار کرده‌اند و من در وسط این میدان تنها مانده‌ام.
سرم گیج می‌رفت، نمیدونم چی و چطور شد؟!!! دور و اطراف نگاه کردم و چشمم به شمشیر افتاد... سریع برش داشتم و در هوا می‌چرخاندم که ناگهان شمشیر در شکمش فرو رفت و از درد فریاد کشید، روی زمین افتاد بود دست و پا می‌زد و از تنش خون می‌رفت.
از درد به خود می‌پیچید،‌ ولی زنده بود پس از مدتی ماشینی را دیدم که از آنجا می‌گذشت، دویدم و جلویش را گرفتم، راننده مرد میانسالی بود خواهش کردم تا او را به بیمارستان ببریم، به دروغ گفتم فامیلمان است، ‌اگر دیر برسد از شدت خونریزی جان خود را از دست می‌دهد.
پس از آنکه گذاشتیمش داخل ماشین و به بیمارستان رساندیمش من به بهانه خرید دارو از محل متواری شدم. دل تو دلم نبود نمی‌دانستم چکار کردم...
با دوستم تماس گرفتم و با موتور به منطقه‌ای دور افتاده در اطراف روستاهای دوردست شهر رفتیم... با کنسروهایی که خریده بودم چند روزی را داخل آغل گوسفندان سر کردم... چند روز با همین شرایط گذشت و بی‌خبری از حال و روز آن پسر مجروح من را کلافه کرده بود. با هیچ‌کس در ارتباط نبودیم که بفهمم چه بلایی سرش آمده است.... فقط شب و روز دعا می‌کردم، نمرده باشد...
یک روز دلم را زدم به دریا و آمدم شهر... تا هم اطلاعی پیدا کنم و هم مقداری غذا بخرم و برگردم. همین که وارد سوپر مارکت شدم، شنیدم که مشتریان با صاحب مغازه از قتل جوانی به نام سعید صحبت می‌کنند... کنجکاو شدم و سرصحبت را باز کردم  آنها داشتند از دعوای چند روز قبل من و سعید صحبت می‌کردند...
سعید فوت کرده بود و حالا دیگه من یه قاتل بودم... باورم نمی‌شد که به همین راحتی آدم کشته باشم. دنیا دور سرم چرخید و حالم بد شد... دیگه صدایی نمی‌شنیدم و چشمام جز صحنه فجیع آن شب که همش تو ذهنم بود، چیزی نمی‌دید، تا آن لحظه فکر می‌کردم آدم کشتن فقط برای فیلم‌ها است.
جز فرار راهی به ذهنم نمی‌رسید، با اینکه عذاب وجدان گلویم را بهم می‌فشرد ولی هر طور بود خودم را به دامداری رساندم،‌ در گوشه‌ای نشستم و به فکر فرو رفتم که ای کاش به چند روز پیش باز می‌گشتم و یا پاهایم می‌شکست و به آنجا نمی‌رفتم. ای کاش! هیچ‌گاه شمشیر درون شکم سعید فرو نمی‌رفت... اما الان دیگر این ای کاش‌ها فایده‌ای ندارد.
برای بدبختی مثل من که زندگی‌اش را برای هیچ و پوچ به آتش کشیده بود، دیگه نه فرار فایده‌ای داشت و نه قرار...
شهرام، گریه‌کنان و در حالی که ندامت و پشیمانی از سراسر وجودش لبریز بود، به سخنانش با این جملات پایان داد: «داستان زندگی من از اول تا الان که شاید خیلی به آخرش نمانده باشد، همین بود که گفتم و حاصل آن، منم که به عنوان یک قاتل روبروی شما و روی صندلی پلیس نشسته‌ام...»
شهرام در طول این گفت‌وگوی کاملاً غیر ارادی، به سرنوشت مادر بیمارش اشاره می‌کرد و از خودش می‌پرسید: بدبخت مادرت از اینجای زندگیش به بعد باید چیکار کند؟!!! یعنی واقعاً الان باید منتظر روزی باشی که برم پای چوبه دار...؟!!!



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢۱ | ٤:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ا.عقیلی ا | نظرات ()
------------------------------------------------------------------------------------------
  • پاپو مارکت | بک لینک
  • کد اخبار



    استخدام