تولد دوباره

 همه چیز از ماجرای شوم طلاق پدر و مادرم شروع شد، شاید هم قبل‌تر شروع شده بود، از خودخواهی و بهانه‌گیری‌های جنون‌آور مادرم و از بی‌مسئولیتی و تندخویی پدرم از نبودن فداکاری و گذشت در زندگی مشترک شانزده ساله‌شان، از... هرچه بود آستانه تحمل پدر و مادرم در پانزده سالگی من تمام شد...


همه چیز از ماجرای شوم طلاق پدر و مادرم شروع شد، شاید هم قبل‌تر شروع شده بود، از خودخواهی و بهانه‌گیری‌های جنون‌آور مادرم و از بی‌مسئولیتی و تندخویی پدرم از نبودن فداکاری و گذشت در زندگی مشترک شانزده ساله‌شان، از... هرچه بود آستانه تحمل پدر و مادرم در پانزده سالگی من تمام شد و بدون اینکه ذره‌ای به سرنوشت من و برادر کوچکم اهمیت بدهند تن دادند به این حلال منفور و هرکدام راه خود را رفتند. پدر و مادرم جدا شدند و به خیال خودشان رها شدند و من ماندم با یک اندوه بزرگ و تنهایی بزرگتر، هنوز به طور کامل با ماجرای جدایی پدر و مادرم کنار نیامده بودم که پدرم دوباره ازدواج کرد و زن غریبه‌ای را به جای مادرم به خانه آورد که هیچ نشانه‌ای از مادر بودن در رفتارش نبود. بی‌هیچ ملاحظه‌ای بساط تریاکش را در خانه پهن می‌کرد و اگر کسی مزاحمش می‌شد سر و کارش با سیخ داغ بود، بارها برادر کوچکم به جرم اینکه کودکی می‌کرد و درشیطنت‌های کودکانه‌اش آرامش آن زن سنگدل را حین مصرف مواد به هم میزد به این شیوه بی رحمانه مجازات شد اما مشکلش با من جدی‌تر از اینها بود که که به سوزاندنم با سیخ داغ قانع شود، از فحاشی و توهین و تحقیر گرفته تا کتک و شکنجه همه را درباره من امتحان کرد و دست آخر هم بدون تعارف از من خواست اگر میخواهم وضعیتم بدتر نشود از ان خانه بروم ومن هم احمقانه خواسته‌اش را اجرا کردم و از آن خانه رفتم، از خانه که نه از شکنجه‌گاهی که او برایم ساخته بود فرار کردم اما بعد از فرارم شکنجه‌هایی کشیدم که هر کدام هزار بار بدتر از مرگ زیر شکنجه‌های آن زن  بود.

مثل خیلی از دخترهایی که فرار می‌کنند مقصد اولم تهران بود. روزهای اول با مبلغ ناچیزی که داشتم شکمم را سیر می‌کردم و شب‌ها را در سالن انتظار بیمارستان‌ها و مکان‌های عمومی که شبانه روزی بودند صبح می‌کردم، اما بعد از گذشت چند شبانه روز و سرگردانی در پارک‌ها و کوچه پس کوچه‌های این شهر هزار رنگ که حاصلش اسیر شدن در دام اعتیاد بود ناگهان خودم را فرو رفته در منجلابی دیدم که گویی هرگز پایانی نداشت.

 برای یک وعده غذا و سرپناهی که شب را به صبح برسانم و به اندازه مصرف یک وعده مواد، تن به هر حقارت و خفتی می‌دادم، جسم  و روحم جولانگاه تاخت و تاز آدم نمایان بسیاری شد، بی هیچ پناه و تکیه‌گاه و پشتوانه‌ای، مادرم نزدیک‌ترین و تنهاترین کسی که در این دنیا برایش اهمیت داشتم، آنقدر مشکل و گرفتاری داشت که برای جور کردن هزینه سقط جنینی که محصول شوم یکی از شبهای سیاه زندگیم بود، هزار راه رفت و هزار در را زد.

 

زندگی و همه آنچه در اطراف من وجود داشت، مجموعه‌ای از یاس و حقارت و گناه و ناکامی و بیچارگی شده بود که ناگهان در اوج آن روزهای نکبت‌بار بارقه‌ای از امید و روشنی در زندگی‌ام پدیدار شد. در پرسه‌های بی‌هدفم در یکی از پارک‌ها با پسری آشنا شدم که گویی با همه فرق داشت و از جنس دیگری بود. گویی فرستاده‌ای بود که آمده بود تا دست مرا بگیرد و از این تباهی و تاریکی نجاتم دهد. شهرام وقتی قصه زندگی‌ام را شنید قول داد کمکم کند تا دوباره به زندگی بازگردم، تا دوباره انسان باشم و زن باشم، قول داد مَردَم باشد و به قول قدیمی‌ها سایه سرم باشد و قول گرفت که هرچه بوده‌ام و کرده‌ام را در همانجا دفن کنم اعتیاد و تمام لکه‌های سیاهی که دامن شرفم را آلوده بود. قول گرفت که زن باشم و انسان باشم و ادامه زندگیم را  شرافتمندانه در کنارش سپری کنم من هم قول دادم و با تمام توانم با این قول ماندم و تحمل کردم. همه چیز مثل یک رویای وهم آلود بود، اما به حقیقت پیوست. در اولین فرصت به همدان آمدیم و مادرم را در جریان تصمیمی که گرفته بودیم گذاشتیم، او هم زمینه عقد و ازدواجمان را فراهم کرد. من و شهرام زن و شوهر شدیم و شهرام تاوان این تصمیم را با طرد شدن از خانواده‌اش و مشکلات متعدد مالی و اجبار به کارگری و تحمل شرایط سخت جسمی و روحی می دهد. حالا از روزی که شهرام پا به زندگی من گذاشت، 4 سال می‌گذرد، اگرچه بیکاری و بی‌پولی و هزینه‌های سنگین زندگی گاهی کاممان را تلخ می‌کند، اگرچه گاهی شهرام از دوری خانواده‌اش افسرده می‌شود اما وجود یک پسر زیبا و دوست داشتنی که همین روزها دو ساله می‌شود و پسر دوم که یکی دو ماه دیگر به خانواده ما اضافه می‌شود و دست یاری و حمایت چند زن مهربان که تحت عنوان مجمع خیرین سلامت فعالیت می‌کنند و در حد توانشان ما را در مقابله با مشکلات همراهی می‌کنند؛ باعث شده وزن خوشی‌ها و شادی‌هایمان سنگین‌تر از ناخوشی‌هایمان باشد و «خوشبختی» همسایه دیوار به دیوار زندگی من و مردی باشد که با مرد بودن و انسان بودنش تولد دوباره مرا رقم زد...

اسداله عقیلی اصغر



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٢ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ا.عقیلی ا | نظرات ()
------------------------------------------------------------------------------------------
  • پاپو مارکت | بک لینک
  • کد اخبار



    استخدام